محرم نزدیک است و ......

 محرم نزدیک است،حواست که هست؟
حسین (ع) را منتظرانش کشتند و اینک تویی و این زمانه آخر! این بقیة الله، این الطالب بدم المقتول بکربلا.
حواست که هست؟ محرم دگری آمد و صدای قافله‏ی عشق می‏آید …
مبادا در کوفه بمانی و فریاد هل من ناصر ینصرنی حسین را بی‏پاسخ بگذاری؛ حسین اکنون منتظر لبیک توست…
لبیک یا حسین (ع)

+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعــت٩:٤٠ ‎ق.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
آشتی با امام عصر (عج)

گفتیم چه شد یاد شهیدان!؟

 گفتند... یک کوچه به نامشان نکردیم مگر!؟

 

 

مولای من: 

آرزو داشتم مرا عبد المهدی مینامیدند.دوست داشتم از همان اوّل،اذان عشق تو را درگوشم زمزمه کرده بودند.ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده،حلقۀ غلامی ات را بر گوشم افکنده بودند.کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تو را همراهم می کردند.

مهدی جان: 

دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز میکردم.ای کاش اوایل که زبان گشودم،نزدیکانم مرا به گفتن«یا مهدی»وا می داشتند. 

ای کاش مهد کودکم،مهد آشنایی با تو بود.کاشکی در کلاس اوّل دبستان،آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجّی می کرد و نام زیبای تو را سر مشق دفترچۀ تکلیفم قرار می داد. 

در دورۀ راهنمایی،هیچ کس مرا به خیمۀ سبز تو راهنمایی نکرد. 

در سال های دبیرستان،کسی مرا با توکه مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد. 

درکتاب جغرافی ما،صحبتی از «ذی طُوی»و«رَضوی»نبود.  («ذی طُوی»کوهی است نزدیک مکّه ،سر راه تنعیم و«رَضوی»کوهی در غرب مدینه.در دعای ندبه می خوانیم:«کاش می دانستم...در کدام سرزمین اقامت میکنی؟آیا دررَضوی یاغیر آن یا در ذی طُوی؟») 

در کلاس تاریخ،کسی مرا با تاریخ غیبت،غربت وتنهایی تو آشنا نساخت. 

در درس دینی، به ما نگفتتند«باب الله»و«دَیّان دین» حق تویی.(در زیارت آل یاسین آمده است:«السلام علیک یا باب الله و دیّان دینه») 

دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قُدس تو را گوش زد نکردند! 

افسوس که در کلاس نقاشی، چهرۀ مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند! 

چرا موضوع انشای ما، به جای «علم بهتر است یا ثروت»،از تو و از حضور تو و روش های جلب رضایت تو نبود؟!مگر نه بی تو نه علم خوب است و نه ثروت؟ 

کاش در کنار زبان بیگانه،زبان گفتگو با تو را نیز-که آشناترین و دیرینه ترین مونس فطرت های بشر است-به ما می آموختند!ای کاش-وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم-به من می گفتند:او تمامی زبان ها و گویش ها و لهجه ها...وحتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد. 

در زنگ شیمی-وقتی سخن از چرخش الکترون ها به دور هستۀ اتم به میان می آمد-اشارتی کافی بود تا بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند. 

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیدۀ ریاضی،فیزیک و شیمی،فرمول سادۀ ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.

درس فیزیک،قوانین شکست نور را به ما آموخت ; ولی نفهمیدیم«نور خدا»تویی و مقصود از «یهدی الله لنوره من یشاء»(«خدا هر کس را بخواهد به طرف نور خویش هدایت می کند»قسمتی از آیۀ35 از سورۀ نور که در حدیث شریف،حضرت امیر المؤمنین(ع)آن را به امام عصر(ع)تأویل فرموده اند.

تفسیر برهان 4:72(ح 7643).)

 

از سرعت سرسام آور نور برایم گفتند امّا اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست و نگفتند امام در یک لحظه میتواند تمام عوالم وکهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همۀساکنان زمین و آسمان با خبر شود. 

وقتی برای کنکور درس می خواندم،کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبّت امام زمان(ع)تشویق نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر درهمان دوران طفولیت یا مهدکودک خویش در جا می زنند. 

نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر،پروفسور و...قرار دادهایی در میان انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت،قدرت،شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید;اصلا در این وادی نبودم. 

از فضای نیمه بستۀ مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.در دانشگاه وضع از این هم اسف بارتر بود. بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.فضا نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی»و «روشن فکر مآبی»!خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجلّۀ آمریکایی ترجمه می شد.از علوم اهل بیت(ع)،دانش یقین بخش آسمانی،کمتر سخن به میان می آمد! 

مولای من: 

در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت. پرچمی به نام تو افراشته نبود.کسی به سوی تو دعوت نمی کرد. هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام،جبران کسری معدل دانشجویان بود!نه اینکه از تبلیغات مذهبی،نشست های فرهنگی،نماز جماعت،اردوهای سیاحتی زیارتی و...خبری نباشد...کم وبیش یافت می شد; امّا در همین عرصه ها نیزتو سهمی نداشتی وغریب و مظلوم و «از یاد رفته»بودی. 

پس از فراغت از تحصیل نیز،ادارۀ زندگی و دغدغۀ معاش، مجالی برای فکر کردن راجع به تو برایم باقی نگذاشت! 

اینک امّا، در عمق ضمیر خود تو را یافته ام; چندی است با دیدۀ دل تو را پیدا کرده ام; در قلب خویش گرمای وجودت را با تمام وجود حس می کنم; گویی دوباره متولد شده ام. تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو-که امام عصر وپدر زمانه ای-«مردگی»است و اگر کسی همچون من،پس از عمری غفلت به تو رسید،حق دارد احساس تولدی دوباره کند; حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و در فتنه ها و ابتلایات آخر الزمان از او دست گیری; حق دارد به شکرانۀ این نعمت، پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

 

                            

                  "الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنّا لنهدی لولا أن هدانا الله"

 

 

 

                                                    برگرفته از مقدمۀ کتاب"آشتی با امام عصر"

 

                                                                        "دکتر علی هراتیان"

 

 

 

+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعــت٩:٢۸ ‎ب.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
 

انا لله و انا الیه راجعون

 

دوستان محترم و عزیز به علت درگذشت داییم 

 چند مدتی قادر به آپ کردن نیستم

+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعــت٢:٢۱ ‎ب.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
رمضان جبهه ها

 

 

 

یادش بخیر روزای ماه رمضون 

سحری خوردن کنار آرپیجی و مسلسل،وضو با آب سرد و قنوت در دل شب ..... یادش بخیر

 

 

بچه ها با شور و اشتیاق برای نماز مغرب و عشا وضو می گرفتند.

 

 

برکت دعا در کنار سنگرها،

نماز روی زمین خاکی

قیام روبروی آسمان بدون هیچ حجابی که تو را از دیدن وسعت ها بی نصیب کند،

 

گریه ی بچه های عاشق در رکوع و همه چیز برای یک مهمانی خدا آماده بود.


+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعــت٧:٠٢ ‎ب.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
وعده دیدار ما. . . ، بهشت

خدایا ما را در قیامت با شهدا و امام شهدا محشور بفرما 

از این سیاهی به خدا شهدا شرمنده ایم

خالی شده جای شما شهدا شرمنده ایم

شهدا شرمنده ایم شهدا شرمنده ایم

 

 

یادی از آنان که جان شان را برای وطنشان فدا کردند و امروز نه تنها فراموش شده اند, بلکه دنیا طلبان زاهد ریاکار با نام آنها یکه تازی کرده و اوضاع را به کام خود میچرخانند.

 

 

تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند، حداقل یک وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است که این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری که حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است که غذای عطردار درست نمی‌کند و می‌گوید «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی که ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد».
مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهای نخست جنگ تحمیلی با مدرک فوق دیپلم رشته پرستاری در بخش بهداری لشکر 81 زرهی اهواز مشغول به فعالیت شد؛ بعد از مجروحیتش نیز دوباره به منطقه بازگشت و به لشکر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد که اثرات موج‌ بمب‌های خوشه‌ای دشمن در گیلانغرب و خونریزی سمت راست مخچه وی را از 15 سال گذشته خانه نشین کرده است.
در گوشه‌ای از اتاق داروهای این جانباز از جمله سرنگ بزرگی به چشم می‌خورد که به نوعی ظرف غذای ابراهیم است؛ در معده این جانباز عزیز دستگاهی به نام «پیگ» کار گذاشته شده است که از این طریق تغذیه می‌شود؛ این زن فداکار در ابتدا مواد مغذی ماهی، گوشت یا مرغ را به همراه سبزیجات و برنج پخته، از صافی عبور می‌دهد سپس این مواد یا داروهایی را که در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش می‌کند .

کنار این مادر و زن مهربان می‌نشینیم تا از زندگی خود برایمان بگوید و این گونه اظهار می‌دارد: در امیریه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدایی چادر و روسری سر می‌کردم؛ چادر سرمه‌ای با گل‌های ریز سفیدرنگ که به خاطر آن حرف‌ها و کنایه‌های زیادی شنیدم به طوری که گاهی مرا با این چادر به عنوان کارگر منزل صدا می‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌کردم و خواهم کرد .

* دخترم هیچ گاه نمی‌خواست با پدر خداحافظی کند

او از روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی برایمان می‌گوید: قصرشیرین در دست دشمن بود؛ ابراهیم و ابراهیم‌ها نیز برای آزادسازی آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودی مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار که او به جبهه اعزام می‌شد، دخترم مرضیه خود را در گوشه‌ای از اتاق پنهان می‌کرد تا لحظه خداحافظی با پدرش را نبیند.



او در پادگان ابوذر تکنسین اتاق عمل بود؛ یکبار کودکی ترکش خورده را در بیمارستان معالجه اولیه کرد تا زنده بماند؛ پس از آن می‌خواست آن کودک را به مادرش بدهد تا دست نوازشی بر سر او بکشد ناگهان کودک به شهادت می‌رسد، دیدن چنین صحنه‌ای با شرایطی جسمی و روانی به قدری برای همسرم سخت بود که همان لحظه سکته‌ کرد و حدود 44 روز در بیمارستان قلب 502 ارتش بستری شد.

همسرم در جبهه به قدری مهربان بود که همرزمان و دوستان او می‌گویند «مهران‌راد وقتی برای مرخصی به تهران می‌آمد، همه می‌گفتند یتیم شدیم تا مهران‌راد از مرخصی برگردد».


وی ادامه می‌دهد: در یکی از شب‌های برفی و زمستانی ابراهیم در منطقه جنگی بود؛ برای پارو کردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام کنم؛ وقتی پدر متوجه این موضوع شد گفت «به من می‌گفتی تا خودم هزینه کارگران را برای پارو کردن برف‌ها می‌دادم» به وی گفتم «می‌خواستم کمتر دلتنگی کنم به همین خاطر برف‌ها را پارو کردم
».
* خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است

این روزها هوا گرم است؛ امروز شیرین و ابراهیم از تفریحی که به بیمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خیلی خسته بود اما با این حال برای اینکه حرارت بدن ابراهیم زخم‌هایش را اذیت نکند، آب هندوانه را گرفت و از طریق سرنگ وارد معده همسرش کرد.


دل‌های ما میزبان اشک‌ها و لبخندها در این سفر کوتاه به یک سرزمین آسمانی بود؛ گاهی قطرات اشک از گونه‌های شیرین جاری می‌شد و می‌گفت «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است؛ کارم از گریه گذشته بدان می‌خندم».

او ادامه می‌دهد: خدا صدام را لعنت کند؛ اینها یادگاری‌های جنگ هستند؛ شب‌های یلدا و عید بچه‌های من دوست دارند، به منزل ما بیایند اما به خاطر اینکه سر و صدا و شلوغی پدرشان را اذیت می‌کند، اینجا نمی‌آیند.


دست‌های این همسر جانباز بوی زحمت می‌دهد؛ در حالی که اشک روی گونه‌هایش سوسو می‌کند، خاطره‌ای از شب یلدا را برایمان اینگونه روایت می‌کند: انار روی میز بود؛ نیمه شب یادم ‌افتاد که نکند سردار من، انار را دیده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل کندم؛ انار را با دست‌هایم فشار دادم تا آبی از آن چکانده و به او بدهم؛ دیدم او خواب است اما با سرنگ برایش گاواژ کردم تا این محبت به مغزش برسد و به او بگویم که تنهایش نمی‌گذارم؛ گاهی آب میوه و غذاها را بر لب‌های او می‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود
.
* سالهاست عطر غذا در این خانه نپیچیده است

تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند، حداقل یک وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است که این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری که حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است که غذای عطردار درست نمی‌کند و می‌گوید «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی که ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد».


ابراهیم یک بار با زبان بی‌زبانی از من نان و پنیر خواست؛ نان و پنیر و چایی را میکس کردم و برایش آوردم تا وارد معده‌اش کنم؛ او از این موضوع خیلی ناراحت شد و آن را کنار زد
.


* به مونسم افتخار می‌کنم؛ از دیدن دردهایش ذره ذره می‌میرم

این زن ایثارگر هر روز صبح مانند سرباز وظیفه بیدار می‌شود و می‌گوید «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا کند»؛ او می‌گوید: این راه زندگی را که با ابراهیم طی کردیم خیلی ناهمواری داشت اما از این جهت که مونسم یک جانباز است افتخار می‌کنم و گاهی از دیدن دردهای او ذره ذره می‌میرم.

زمان عقد دخترش می‌رسد؛ او به امیر نهاوندی و خرم‌طوسی می‌گوید پدر بچه‌ها قدرت تکلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پیدا کنید بلکه دل دخترم کمی آرام گیرد.


همسر جانباز مهران‌راد، روحی لطیف و احساس شاعرانه‌ای دارد؛ برای پرنده‌ها و یاکریم‌هایی که پشت پنجره می‌نشینند، دانه می‌پاشد و به آنها می‌گوید برای شفای تمام مریض‌ها دعا کنید
.


ارسال و انتقال این مطلب برای دوستان شاید راهی برای حفظ یاد آنانی باشد که با عشق و علاقه به وطن و هموطن ازسلامتی و  جانشان گذشتند وآسایش امروز مان را مدیون آنانیم.


+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعــت۱۱:٢٦ ‎ب.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
 

با عرض سلام و آرزوی موفقیت برای دوستان و خوانندگان حبل المتین

از اینکه در این مدت نتونستم وب رو آپ کنم خیلی خیلی متاسفم

و کمال و نهایت تشکر رو بابت نظراتی که ارسال کردید از همگی شما دارم

متاسفانه بازهم باید خدمتتون عرض کنم تا اطلاع ثانوی حبل المتین به روز نخواهد شد.

 

با آرزوی شادکامی برای شما

                                                                         پیروز و سر بلند باشید

+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/٤/٢٦ساعــت۱:۳٦ ‎ق.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
أین الرجبیّون؟

 رجب نام نهری در بهشت است که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین‌تر است.

 هر کس یک روز از ماه رجب را روزه بدارد خداوند از آن نهر به او خواهد نوشاند

رجب ، ماه خدا برای پرکشیدن به عرش کبریایی

ماه رجب ماه خدا، ماه حرمت و فضیلت از راه رسید، ماهی که مومنان با ورود به آن باید توشه ای برگیرند تا بتوانند به نهایت مقصود یعنی ماه رمضان نایل آیند.

ماه رجب به اندازه ای با اهمیت است که گویند هر آنکس که این ماه مبارک را درک کند و عبادت های خاص آن را به جای آورد همانند روزی که از مادر زاده شد، از تمامی گناهان پاک خواهد شد.

 

 آن گاه که قیامت برپا شود، منادى الهى فریاد زند: "أین الرجبیّون؟" کجایند آنانکه ماه رجب را گرامى داشتند و از آن، بهره ها بردند؟ از آن انبوه جمعیت، گروهى برخیزند که نور جمالشان محشر را روشن کند. بر سر آنان تاج هاى شاهى که مرصع به در و یاقوت است، قرار دارد و در طرف راست هرنفر از آنان هزار فرشته، در سمت چپ نیز هزار فرشته به او کرامت و تعظیم الهى را تبریک گویند.

الطاف خداوندی

سخن از پیغام دوست بود که فرشته رحمت بر خاکْ نشینان و غبار گرفتگان زمینی زمزمه می فرمود:

اَلشَّهْرُ شَهْری، وَالْعَبْدُ عَبْدی، وَ الرَّحْمَةُ رَحْمَتی، فَمَنْ دَعانی فی هذَا الشَّهرِ

اَجَبْتُهُ وَ مَنْ سَأَلَنی اَعْطَیْتُهُ وَ مَنِ اسْتَهْدَاَنی هَدَیْتُهُ.

ماه، ماه من است و بنده بنده من و رحمت از آن من است. پس هر کس که در این ماه، مرا بخواند، اجابتش می کنم و هر آن کس که از من تقاضا و درخواستی کند، عطایش می نمایم و آن که طلب هدایت کند، هدایتش می سازم!

لطیفا! آیا مرا با تمام روسیاهی عبد خود خوانده ای؟ و آیا خشکیده لبی چون مرا به آب رحمت خود فراخوانده ای؟ وای بر من! اگر در پاسخ دعوتت کوتاهی کنم و دل خویش همچون گذشته به عالم دنیا مشغول سازم؛ زیرا به فرموده امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، دنیا سایه ای ناپایدار است.

پیغامی از حضرت محبوب

آنچه زیبایی ماه رجب را افزون می کند، فرشته ای است که از سوی پروردگار برای ما خاک نشینان پیغام آورده و هر شب تا به صبح چنین ندا سر می دهد:

 «طوبی لذاکرین، طوبی لطائعین؛

 آفرین بر یادکنندگان خداوند، آفرین بر اطاعت کنندگان او».

و چه دلرباست آنجا که فرشته پیغام برما، سخن حضرت دوست را چنین بازگو می کند:

 «اَنَا جَلیسٌ مَنْ جالَسَنی وَ مُطیعٌ مَن اِطاعَتی وَ غافِرٌ مَنِ اسْتَغْفَرَنی؛

 من هم نشین کسی هستم که هم نشین من باشد و اطاعت کسی را

می کنم که اطاعتم کند و از گناه و لغزش آن که تقاضای بخشش نماید، چشم پوشی می کنم»

خداوندا! این چه ندایی است که بنده گناهکاری چون من را، با آن به جانب خویش فراخوانده ای. آدم خاکی کجا و هم نشینی با پروردگار عالمیان کجا؟

 

 

لیلة الرغائب (شب آرزوها) چگونه شبی است؟

اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائک بر زمین نزول می کنند. برای این شب عملی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ذکر شده است که فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است:

روز پنج شنبه اول آن ماه  - در صورت امکان و بلا مانع بودن -  روزه گرفته شود.

 چون شب جمعه شد مابین نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز اقامه شود که هر دو رکعت به یک سلام ختم می شود و در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود.

 و چون دوازده رکعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذکر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود.

 پس از آن در سجده هفتاد بار ذکر "سبوحٌ قدوسٌ رب الملائکة والروح" گفته شود.

 پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذکر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم" گفته شود.

دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذکر "سبوح قدوس رب الملائکة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.

 

 

پیامبر اکرم( صلی الله علیه و آله) در فضیلت این نماز می فرماید:

 کسی که این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد. پس او به آن فرد می‌گوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد که از هر شدت و سختی نجات یافتی.

میّت می‌پرسد تو کیستی؟ به خدا سوگند که من صورتی زیباتر از تو ندیده‌ام و کلامی شیرین تر از کلام تو نشنیده‌ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیده‌ام. آن زیباروی پاسخ می‌دهد: من ثواب آن نمازی هستم که در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را ادا کنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افکند.

 

 متن کامل با اعراب ترجمه فارسی دعای ماه رجب که باید بعد از هرنماز خوانده شود

 

 

 درضمن بنده رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.یا حق

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ 

 

به نام خداى بخشاینده مهربان

 

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْر وَآمَنُ سَخَطَهُ

 

اى که براى هر خیرى به او امید دارم و از خشمش 

 

عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ یا

 

در هر شرى ایمنى جویم اى که مى دهد (عطاى) بسیار در برابر (طاعت) اندک اى که عطا کنى به هرکه از تو خواهد اى 

 

مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى

 

که عطا کنى به کسى که از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا کن به من 

 

بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى

 

به خاطر درخواستى که از تو کردم همه خوبى دنیا و همه خوبى و خیر آخرت را و بگردان از من 

 

بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوص ما

 

به خاطر همان درخواستى که از تو کردم همه شر دنیا و شر آخرت را زیرا آنچه تو دهى چیزى کم ندارد (یا کم نیاید) و 

 

اَعْطَیْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ 

 

بیفزا بر من از فضلت اى بزرگوار

 

راوى گفت پس گرفت حضرت محاسن شریف خود را درپنجه چپ خود وخواند این دعا را به حال التجا و تضرّع به حرکت دادن انگشت سبّابه دست راست پس گفت بعد از این:

 

یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا ذَاالنَّعْمآءِوَالْجُودِ

 

اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت و جود 

 

 یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّارِ  

 اى صاحب بخشش و عطا حرام کن محاسنم را بر آتش دوزخ

+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعــت۱٢:٥۳ ‎ب.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()
با دلی آرام....

با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا

 ازخدمت خواهران و برادران مرخص ، و به سوی جایگاه ابدی سفر می کنم .

اون روزها اخبار پیرامون حال  امام در بیمارستان بود و از مردم میخواستن برای بهبود حال امام دعا کنند.

هنوز  یک سال از پایان جنگ نمیگذشت ، هنوز مردم داغ عزیزان خودشون که بهترین های زمان خودشون بودند رو فراموش نکرده بودند.

این حرفا رو خودم میگم اما انگار امام دوری فرزندان از دست رفته خودش رو تحمل نمیکرد و داشت از پی اونها میرفت، و گویا واقعا قطعنامه پایان جنگ برای امام حکم جام زهر رو داشت .

 

تا این که یک روز اخبار از تمام شبکه ها به صورت غیر منتظره پخش شد و اولین جمله این بود :

انا للله و انا الیه راجعون ، روح خدا به خدا پیوست

 

سالها میگذرد ، حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

 

 

شهید آوینی : ما را این گمان نبود که بعد از او بمانیم، اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین.

اللهم الرزقنا شفاعة الحسین یوم الورود

 

به او گفتند:"صبح جمعه بیا دعای ندبه".گفت:"تمام هفته خستگی،جمعه هم

 

نخوابم؟! ظهر که شد به یادش افتاد:"راستی چرا این جمعه هم آقا نیومد؟؟

+ نوشته شـــده در ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعــت٧:۳٢ ‎ب.ظ تــوسط محمدحسین.ب | نظرات ()